۱۳۸۸/۰۸/۰۵

انتقاد از حجاب !

انتقاد از حجاب !
نقاب دارد و دل را به جلوه آب کند نعوذبالله اگر جلوه بی نقاب کند فقیه شهر به رفع حجاب مایل نیست چرا که هر چه کند حیله در حجاب کند چو نیست ظاهر قرآن به وفق خواهش او رود به باطن و تفسیر ناصواب کند از و دلیل نباید سؤال کرد که گرگ به هر دلیل که شد بره را مجاب کند کس این معما پرسید و من ندانستم هر آنکه حل کند آن را به من ثواب کند به غیر از ملت ایران کدام جانور است که جفت خود را نادیده انتخاب کند ؟ کجاست همت یک هیأتی زپردگیان که مرد وار ز رخ پرده را جواب کند نقاب بر رخ زن سد باب معرفت است کجاست دست حقیقت که فتح باب کند بلی نقاب بود کاین گروه مفتی را به نصف مردم ما مالک الرقاب کند به زهد گربه شبیهست زهد حضرت شیخ نه بلکه گر به تشبه به آن جناب کند اگر ز آب کمی دست گربه تر گردد بسی تکاند و بر خشکیش شتاب کند به احتیاط ز خود دست تر بگیرد دور چو شیخ شهر ز آلایش اجتناب کند کسی که غافل ازین جنس بود پندارد که آب پنجه ی هر گربه را عذاب کند ولی چو چشم حریصش فتد به ماهی حوض ز سینه تا دم خود را درون آب کند ز من مترس که خانم ترا خطاب کنم ازو بترس که همشیره ات خطاب کند به حیرتم ز که اسرار هیپنوتیسم آموخت بگو...

۱۳۸۸/۰۷/۳۰

حقوق بشر قربانی دیدگاه های شخصی و کینه ورزی !

حقوق بشر قربانی دیدگاه های شخصی و کینه ورزی !
همه اشخاصی که در جامعه با تفکرات و عقاید گوناگون زندگی می کنند در مقابل حقوق بشر و آزادی بیان برابر هستند و هیچ شخصی نمی تواند خود و اندیشه ای خود را بر دیگران برتری دهد . آزادی بیان جز ابتدایی ترین حقوق هر انسانی به شمار می رود . هر شخصی حق دارد آزادانه عقاید و تفکرات خود را بیان کند ، عضو یا حامی هر گروه ،حزب یا ایدئولوژی خاصی باشد ، هر دین یا آیین مذهبی را می پسندد از آن پیروی کند ، در مورد امور مختلف کشورش و جهان ( سیاست ، اقتصاد ، اجتماع ، فرهنگ و ... ) ابراز نظر کند ، از سیاستمدارن و حاکمان کشورش انتقاد کرده و از آنها توضیح بخواهد و هیچ حکومت ، نهاد و شخصی حق ندارد با ابراز اندیشه و بیان او مخالفت کرده و آن را سانسور کند و بخاطر آزادی بيان و انديشه و يا عقيده اش محکوم کرده و مورد آزار و شکنجه قرار دهد. حسین درخشان یک وبلاگ نویس با تفکرات و اندیشه های خاص خود هست که در امر گسترش وبلاگ نویسی فارسی گام های برداشته است ، از نقدها و تفکرات وی می توان حدس زد که وی حامی اصلاحات در درون ساختار نظام جمهوری اسلامی ایران هست و این مسئله باعث درگیری وی با مخالفان حاکمیت جمهوری اسلامی ایران ش...

۱۳۸۸/۰۷/۲۵

آی آدمها ، چند نوجوان بالای چوبه دار می خواهند بسپارند جان !

آی آدمها ، چند نوجوان بالای چوبه دار می خواهند بسپارند جان !
آی آدمها ! که در آرامش و آسایش در گوشه ای نشسته اید ! بدون دلهره از مرگ و چوبه ای دار . چند نوجوان بالای چوبه دار می خواهند بسپارند جان ! چند نوجوان بی آنکه طعم زندگی را چشیده باشند باید با آن بکنند وداع ! بالای چهارپایه ای که مادری آن را از زیر پایشان خواهد کشید آی آدمها ، آن زمان که در خواب هستید لذت شیرینی زندگی را در رویاهایتان می بینید آن زمان که گرمای اتاق شما را مست خواب کرده است چگونه باید بدانید که چند نوجوان بالای چوبه دار می خواهند بسپارند جان ! آی آدمها ، نوجوانی نکردند ! زندگی نکردند ! کودکی نکرد ! مهر ندیدند ! شبها را در سلول های بی روح و تاریک تا صبح کابوس ها دیده اند کابوس مرگ کابوس چوبه دار و کابوس تلخ مادری را که چارپایه را از زیر پایشان خواهد کشید ! آی آدمها ، از خواب بیدار شوید ! نمی شنوید صدای زجه های این نوجوانان را ؟ یا نمی خواهید از خواب بیدار شوید ؟ آی آدمها ، بیدار شوید شاید نگذاریم مادری چهارپایه ای را از زیر پای این چند نوجوان بکشد . بهنود را اعدام کردند ! بهنود شجاعی قربانی انتقام گیری حکومتی شد که می خواست مردم معترض و آزادی خواه را ساکت نگه دارد ، قربانی...

۱۳۸۸/۰۷/۲۴

بگذارید این وطن دوباره وطن شود.

بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
شعربگذارید ای وطن دوباره وطن شود به زبانی شرح حال امروز ماست که توسط لنگستون هیوز نامی‌ترین شاعر سیاهپوست آمریکایی سروده و توسط احمد شاملود ترجمعه شده است . بگذارید این وطن دوباره وطن شود. بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود. بگذارید پیشاهنگ دشت شود و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید. (این وطن هرگز برای من وطن نبود.) بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش‌داشته‌اند.ــ بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسبابچینی کنند تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد. (این وطن هرگز برای من وطن نبود.) آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را با تاج ِ گل ِ ساخته‌گی ِ وطن‌پرستی نمی‌آرایند. اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زند‌گی آزاد است و برابری در هوایی است که استنشاق می‌کنیم. (در این «سرزمین ِ آزاده‌گان» برای من هرگز نه برابری در کار بوده است نه آزادی.) بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می‌کنی؟ کیستی تو که حجابت تا ستاره‌گان فراگستر می‌شود؟ سفیدپوستی بینوایم که فری...

۱۳۸۸/۰۷/۲۳

گل پونه ها - به یاد ایرج بسطامی

گل پونه ها - به یاد ایرج بسطامی
گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد خاموشی شب رفت فردایی دگر شد من مانده ام تنهای تنها من مانده ام تنها میان سیل غمها گل پونه ها نا مهربانی آتشم زد آتشم زد گل پونه ها بی همزبانی آتشم زد می خواهم اکنون تا سحر گاهان بنالم افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم گل پونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد خاموشی شب رفت فردایی دگر شد من مانده ام تنهای تنها من مانده ام تنها میان سیل غمها من مانده ام تنها میان سیل غمها آهنگ : گل پونه ها اجرا : زنده یاد ایرج بسطامی آلبوم : رقص آشفته ( گل پونه ها ) لینک دانلود آهنگ گل پونه ها از زنده یاد ایرج بسطامی

۱۳۸۸/۰۷/۲۰

در سوگ بهنود شجاعی

در سوگ بهنود شجاعی
قربانی جهل شد در آستانه آزادی دیگر آسمان را از پشت میله های سرد زندان بی روح نخواهد دید قربانی کینه ورزی شد در حسرت آزادی رنگ آبی آسمان را دوست نخواهد داشت دیگر طناب دار او را به بازی نخواهد گرفت زوزه تنهایی در سلول تنها به گوش او نخواهد رسید خاک آغوشش را برای عریانت گشوده است با وزش نسیم سحرگاهی و بوسه های طناب دار بر گردن تو مرگ واژه آزادی را به تو تقدیم می کند دگر نه حسرتی نه آسمانی نه آهی نه التماسی فقط آزادی و حال من در اینجا در سوگ مرگ تو کدام آواز را زمزمه کنم ؟ در اینجا که مردن بدست غاصبان انسانیت میسر است و اه که هر روز انسانیت می میمیرد در اینجا که ، هراس های بیهوده چنان در دلهای تاریک نفوذ کرده که روشن دلان نیز تر سو وار چراغ دلشان را خاموش کرده اند در شهر پر آشوب کدوم آوزا را زمزمه کنم ؟ در این شهر که دزدان عدالت و صداقت را در خود جای داده است و اطراف آن کمینگاه دزدان معرفت و صمیمت شده است و بدست انسان کش ها و جلادان پر آوازه شده است در این شهر که مردمان بی شناخت آواز شناخت را با صدای بلند و با ساز بی توجهی می خوانند و می رقصند و زین غفلت نیز بی هیچ دلهره ای ...

۱۳۸۸/۰۷/۱۸

پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم

پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم
نامه جمعی از بلاگرهای ایرانی برای آزادی علی پیرحسینلو روزگاری دور و نزدیک هنگامی که در پرسه‌های اینترنتی خود به صفحه‌یی در اینترنت برمی‌خوردیم که در بالای صفحه‌ی آن نوشته شده بود «پوشیده چه گوییم، همینیم که هستیم». علی پیرحسین‌لو از دوستان قدیمی‌مان در وبلاگ‌ستان پارسی نویسنده‌ی این صفحه بود که مانند بسیاری از ما اندیشه‌ها و تفکرات خود را در وبلاگ‌اش بدون پرده‌پوشی و با شجاعت می‌نوشت. در گیر و دارهای حوادث بعد از 22 خرداد و در ادامه‌ی بازداشت گسترده‌ی روزنامه‌نگاران و نویسنده‌گان و اهل اندیشه که همه از سر کینه‌توزی و انتقام بود،علی پیرحسینلو یا همان الپر قدیمی وبلاگ‌ستان به همراه همسرش (فاطمه ستوده) بازداشت و روانه‌ی زندان شده است. همسرش در ابتدای امر آزاد شد، ولی علی هم‌چنان زندانی است… اکنون بیش از سه هفته است که علی دوست و همراه قدیمی‌مان زندانی است و در زندان اوین حال و روزگار او از ما و خانواده و همسرش پوشیده است. کسی که بدون پرده پوشی می‌نوشت، اکنون در غباری از بی‌خبری در زندانی نگه‌داری می‌شود که جای و او امثال او آن‌جا نیست. در زندانی که دیگر دوستان وبلاگ‌نویس‌مان‌، هم‌چون ...

۱۳۸۸/۰۷/۱۶

اعدام یا انتقام ؟

اعدام یا انتقام ؟
اعدام در دستان حاکمیت جنایت کار جمهوری اسلامی ابزاری برای انتقام گیری از مردم شده است ؛ تا بتواند زمانی که مردم فریاد آزادی و اعتراض بر علیه حاکمیت سر میدهند به نوعی با ایجاد ترس و وحشت در بین مردم فریاد آنها را خاموش کند . در این میان نوجوانان بی نصیب از این جنایت حاکمیت نیستند و قربانی جهل جمهوری اسلامی ایران می شوند . سالهاست که فریاد می زنیم و به حکم اعدام نوجوانان و مردم اعتراض می کنیم اما حاکمیت جنایت کار که جهل پیشه اش است همچنان با کشتن مردم ایران سعی دارد ستون های نظام را استوار نگه دارد ولی دریغ از اینکه با کشتن هر انسانی پایه های این نظام کثیف و جنایت پیشه سست تر و ضعیف تر می شود . ما هم روز شنبه 18 مهر ، 10 اکتبر روز جهانی تلاش برای لغو مجازات اعدام هم صدا با همه مردمی که انسانیت را بر جهل و جنایت ترجیح می دهند به حکم اعدام اعترض می کنیم و خواهان توقف اعدام انسان ها هستیم . پی نوشت : کمپین نجات اکرم مهدوی کمپین اعدام را متوقف کنید ( فیس بوک ) کمپین اعدام نوجوانان را متوقف کنید کمپین سراسری لغو مجازات اعدام در ایران کمپین بین المللی علیه اعدام سه نوجوان و یک زن و مرد در آستا...

رسوای زمانه منم

رسوای زمانه منم
دیر زمانیست که رسوای زمانه منم ! آنقدر دنبال خبر تازه بودم دنبال دل آزاده بودم که از خود بی خبر شدم ، گویا همه می دانستند که رسوای زمانه منم بجز خود بی خودم . تو سرگذشت من جز غم و اندوه چیزی نبود ، لحظه ها رو به یاد دارم هر ثانیه اش یک تار موی سرم رو سفید کردن ، تو اوج جوونی پیر شدم و آینه ها منو به خودم نشون ندادن ! زنده ام و در جریان زندگی ، با بازی های زندگی می گذرونم مثل یه عمره بندگی ، به خودم می گویم امید داشته باش روزی می رسد که آینه ای هم تو را نشان دهد . ترانه ای برای دل آشفته ام : نی حدیث راه پر خون می کند قصه های عشق مجنون می کند در غم ما روزها ، بی گاه شد روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت ، گو رو ، باک نیست تو بمان ، تو بمان ، ای آن که چون تو پاک نیست تو بمان ، ای آن که چون تو پاک نیست شمع و پروانه منم ، مست می خانه منم رسوای زمانه منم ، دیوانه منم رسوای زمانه منم ، دیوانه منم یار پیمانه منم ، از خود بیگانه منم رسوای زمانه منم ، دیوانه منم رسوای زمانه منم ، دیوانه منم چون باد صبا در به درم ، با عشق و جنون هم سفرم شمع شب بی سحرم ، از خود نبود خبرم رسوای زمانه منم ، دیوان...

۱۳۸۸/۰۷/۰۶

موج !

موج !
برای روزهای که تیره تر از شبهای تیره هستند باید چاره ای کرد ! در این راه بی راهی و بی راهنمایی چگونه گم شده ام که خودم را غریبه می پندارم . یاران آشنا ز خود مرا رها کردند ! آزادی غریب شد ، یاران غریبه ! مگر می شود دل را با این همه بی راهی آزاد رها کرد ؟ دستم نگرفتند مرا به بیراهه ها راندند تا از این بیراهی به گمراهی برسم . من را در تنگنای زمانی که خود سیاه است قرار دادند تا به آنچه که می خواهم نرسم ! منم آنموج بی ارام و سر کش که سرگردان بدریای فریبم مرا دیگر رفبقو همدمی نیست بشهر نابسامانی غریقم با غرور و با شتاب بر سینه ی نرم اب دیوانه ای خزیدم در غایت خود خواهی در انبوه سیاهی جز خود نمیشنیدم خروشانو بسته چشم با کوله باری از خشم میرفتم از خشم خود دنیا رو ویرا نه سازم دردفتر زندگی از خود افسانه سازم اما از بازی زمان گمراهو غافل بودم در اوج پرواز هوای خواهش دل بودم در سر نبود اندیشه ای جز فکر ویرانگری غافل من از افسانه ی طوفانو ساحل بودم موجم ولی خاموشو خسته با دست خود درهم شکسته اری من آن کوه غرورم درمانده و از پا نشسته پیچیده طوفان در وجودم شد پاره از هم تارو پودم در لحظه های واپسین...

۱۳۸۸/۰۶/۲۷

آقایان سپاهی آنقدر هشدار بدهید تا هشدارنامه دانتان پاره شود !

آقایان سپاهی آنقدر هشدار بدهید تا هشدارنامه دانتان پاره شود !
دگر صبح است و پایان شب تار است دگر صبح است و بیداری سزاوار است دگر خورشید از پشت بلندی ها نمودار است دگر صبح است دگر از سوز و سرمای شب تاریک ، تن هامان نمی لرزد دگر افسرده طفل پابرهنه ، از زبان ما در شب ها نمی ترسد دگر شمع امید ما چو خورشیدی نمایان است دگر صبح است کنون شب زنده داران صبح گردیده نخوابید ، جنگ در پیش است کنون ای رهروان حق ، شب تاریک معدوم است سفیدی حکم و در دادگاهش هر سیاهی خرد و محکوم است کنون باید که برخیزیم و خون دشمنان تا پای جان ریزیم دگر وقت قیام است و قیامی بر علیه دشمنان است سزای حق کشان در چوبه ی دار است و ما باید که برخیزیم دگر صبح است چنان کاوه درفش کاویانی را به روی دوش اندازیم جهان ظلم را از ریشه سوزانده ، جهان دیگری سازیم دگر صبح است دگر صبح است و مردم را کنون برخاستن شاید نهال دشمنان را تیغ ها باید که از بن بشکند ، نابودشان سازد اگر گرگی نظر دارد که میشی را بیازارد قوی چوپان بباید نیش او ببندد اگر غفلت کند او خود گنه کار است دگر صبح است دگر هر شخص بیکاری در این دنیای ما خوار است و این افسردگی ، نا...

۱۳۸۸/۰۶/۲۵

روز قدس را روزی سبز و پرشکوه برای ایران می کنیم

روز قدس را روزی سبز و پرشکوه برای ایران می کنیم
باید که دوست بداریم یاران باید که چون خزر بخروشیم فریادهای ما اگر چه رسا نیست باید یکی شود باید تپیدن هر قلب اینک سرود باید سرخی هر خون اینک پرچم باید سرخی هر خون اینک پرچم باید که قلب ما سرود ما و پرچم ما باشد باید در هر سپیدی البرز نزدیک تر شویم باید یکی شویم اینان هراسشان ز یگانگی ماست باید که سر زند طلیعه خاور از چشم های ما باید که لوت تشنه میزبان خزر باشد باید که کویر فقیر از چمشه های شمالی بی نصیب نماند باید که دست های خسته بیاسایند باید که خنده و اینده ، جای اشک بگیرد باید بهار در چشم کودکان جاده ی ری سبز و شکفته و شاداب باید بهار را بشناسند باید جوادیه بر پل بنا شود پل این شانه های ما باید که رنج را بشناسیم وقتی که دختر رحمان با یک تب دو ساعته می میرد باید که دوست بداریم یاران باید که قلب ما سرود و پرچم ما باشد خسرو گلسرخی روز جمعه 27 روزیست که باید با مشت های گره کرده بر دهان رهبر دیکتاتور و کودتاگران بزنیم ، روزی که از هفته های قبل لرزه بر اندام حاکمان ظالم و...